پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۴

مگو ز سختی این ره، چو دوست همراهست

مجوی حیله درین ره، که یار آگاهست

اگر تو جان و دلت را بیاد حق داری

همیشه جان و دلت در پناه اللهست

بگویمت سخنی، خوش بگوش جان بشنو:

مگو ز «لا و نسلم » که مانع راهست

اگر تو مرد یقینی ز عاشقان مگریز

بیا بصحبت شیران، چه جای روباهست؟

بکوی یار نظر کن، که تا عیان بینی

هزار سوخته افتاده بر گذرگاهست

بحال خسته دلان کی نظر کنی؟ ای دوست

ترا که زلف پریشان و روی چون ماهست

شراب پخته بخامان دل فسرده دهید

که قاسمی بهمه حال مست آن شاهست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۵۶همچو خورشید، که او را نظری با ما هست
  2. شمارهٔ ۱۵۷عاشق قرین مهر و وفا هرکجا که هست
  3. شمارهٔ ۱۵۸بکوی عاشقان بت خانه ای هست
  4. شمارهٔ ۱۵۹زان یار سفر کرده کسی را خبری هست؟
  5. شمارهٔ ۱۶۰براه پیر مغان رو، که راه سرمستیست
  6. شمارهٔ ۱۶۱در جمله ذرات جهان لمعه حسنیست
  7. شمارهٔ ۱۶۲رخسار تو چون آینه صورت و معنیست
  8. شمارهٔ ۱۶۳رخسار تو چون آینه صورت و معنیست
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.