پرش به محتوای اصلی
قاسم انوار قاسم انوار

غزلیات

شمارهٔ ۱۵۸

بکوی عاشقان بت خانه ای هست

در آنجا دلبر جانانه ای هست

نمی داند کسی او را، ولیکن

بهر مجلس ازو افسانه ای هست

بپیش شمع رویش خور فرو رفت

که شمعش را چنین پروانه ای هست

مرا از زلف و خالش گشت معلوم

که هرجا دام باشد دانه ای هست

چو پیمان را شکستم، باز ساقی

کرم فرما، اگر پیمانه ای هست

چه کم از می، بدور چشم مستش؟

که در هر گوشه ای می خانه ای هست

سرشک قاسمی دریاست، در وی

برای طالبان دردانه ای هست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۰براه پیر مغان رو، که راه سرمستیست
  2. شمارهٔ ۱۶۱در جمله ذرات جهان لمعه حسنیست
  3. شمارهٔ ۱۶۲رخسار تو چون آینه صورت و معنیست
  4. شمارهٔ ۱۶۳رخسار تو چون آینه صورت و معنیست
  5. شمارهٔ ۱۶۴طریق عشق سپردن طریق بوالعجبیست
  6. شمارهٔ ۱۶۵چون روی تو ز مصحف تنزیه آیتیست
  7. شمارهٔ ۱۶۶گر جمله تویی تو، نیک و بد چیست؟
  8. شمارهٔ ۱۶۷ای بت عیار من، نام تو امروز چیست؟
همه‌ی غزلیات ←

قاسم انوار درباره‌ی قاسم انوار

سید معین‌الدین علی پسر نصیر پسر هارون پسر ابوالقاسم حسینی قاسمی انواری تبریزی معروف به شاه قاسم انوار (زادهٔ ۷۵۷ هجری قمری در سراب، درگذشتهٔ ۸۳۷ هجری قمری در روستای لنگر تربت جام)، از شاعران ایرانی است. او از پیروان خاندان صفی‌الدین اردبیلی بود. معین‌الدین در شعر قاسمی یا قاسم تخلص میِکرد و یکی از پسران شیخ صفی‌الدین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.