پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۹

زهی حیات ابد از لبت حوالهٔ ما

دمی وصال تو عمر هزار سالهٔ ما

ز آب دیده برد سیل خانهٔ مردم

رسول اشک چو پیش آورد رسالهٔ ما

چو با تو زاری احباب درنمی‌گیرد

چه سود از آنکه جهان گیرد آه و نالهٔ ما

دمی که بر سر خوان وصال مهمانیم

فلک ز رشک به تلخی دهد نوالهٔ ما

دوای چهرهٔ زرد از طبیب پرسیدم

به عشوه گفت که یک جرعه از پیالهٔ ما

چو گفتمش چه گل‌ست این که هیچ خارش نیست

شکفته گشت که رخسار همچو لالهٔ ما

دریغ و درد فغانی که از نعیم وصال

نوالهٔ جگر خسته شد حوالهٔ ما

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۱دلگیرم از بزم طرب غمخانه‌ای باید مرا
  2. شمارهٔ ۱۲کار دل از پهلوی دلدار بگشاید مرا
  3. شمارهٔ ۱۳به هر گلشن که بینم مبتلایی رو نهم آنجا
  4. شمارهٔ ۱۴که تنگ دوخت عفی الله قبای تنگ تو را 
  5. شمارهٔ ۱۵شد باز دیده بر رخ نیکوی او مرا
  6. شمارهٔ ۱۶در این چمن چه گلی باز شد به منزل ما
  7. شمارهٔ ۱۷منور ساختی ای شمع خوبان محفل ما را
  8. شمارهٔ ۱۸برون خرام و قدم نه رکاب زرین را
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.