پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۶۱

آنم که ببزم کسم آهنگ نبودست

در پهلوی من جای کسی تنگ نبودست

یوسف که از او آن همه خونابه کشیدند

عاشق کش و بیباک بدین رنگ نبودست

چندانکه بهار آمده و رفته گل از باغ

در ساغر عیشم می گلرنگ نبودست

این نیز صفاییست که از همدمی ما

در آینه ی همنفسان زنگ نبودست

زنهار که یکباره چنین پرده مینداز

زانرو که دل آدمی از سنگ نبودست

من کشته ی خوی تو که چون تیغ فگندی

گویا بکست هیچقدر جنگ نبودست

من از تو مثل گشتم و یعقوب ز یوسف

در هیچ زمان مهر و وفا ننگ نبودست

هر گام ره عشق ز دنیاست بعقبی

این بادیه را منزل و فرسنگ نبودست

مخروش فغانی که نوا گفتن عشاق

دلخواه چو آواز نی و چنگ نبودست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۶۳بهار و لاله ما بی گل و پیاله گذشت
  2. شمارهٔ ۶۴گل گل رخت ز دیده ی نمناک من شکفت
  3. شمارهٔ ۶۵دوش جان زندگی از چشمه ی حیوان تو داشت
  4. شمارهٔ ۶۶گل خود روی مرا بوی بنی آدم نیست
  5. شمارهٔ ۶۷باز آن رخ شکفته عرقناک بهر چیست
  6. شمارهٔ ۶۸هرگز به ازین پسر نبودست
  7. شمارهٔ ۶۹گواه حال مستی بمکتب چشم پر خوابت
  8. شمارهٔ ۷۰پیش تو ناز سروسهی جز نیاز چیست
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.