پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۵۴

بنشین و از میان کمر فتنه را گشای

تا جان تشنه را دهم آبی قبا گشای

در انتظار یک نگهم جان به لب رسید

چشمی به روزگار من مبتلا گشای

از حد گذشت روشنی مجلس رقیب

یک ره در خرابه این بینوا گشای

داری هوای صحبت بیگانه همچنان

چون گویمت که در به رخ آشنا گشای

ای ترک مست بوی خوشت عالمی گرفت

بند قبا که گفت که پیش صبا گشای

نگشود هرگزم گرهی دل به خنده‌ای

آه ار بماند این گره بسته ناگشای

راه نظر ببند فغانی به آن غزال

یا چشم خیره در ره تیر بلا گشای

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۵۶چه سان گویم که شب سرخوش کجا ای ماه می‌رفتی
  2. شمارهٔ ۵۵۷گه گه بجور از عاشی ای شوخ بیزارم کنی
  3. شمارهٔ ۵۵۸ای به کرشمه هر زمان گلبن باغ دیگری
  4. شمارهٔ ۵۵۹چه بد گفتم که خونم زین جواب تلخ می‌ریزی؟
  5. شمارهٔ ۵۶۰می خواه اضطراب برای چه می کنی
  6. شمارهٔ ۵۶۱ای صبا منع گرفتاری بلبل می‌کنی
  7. شمارهٔ ۵۶۲از گریه سوختیم و تو آهی نمی کنی
  8. شمارهٔ ۵۶۳تا کی نشان خویش بظلمت فرو بری
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.