پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۵

نام دل بردی و جان ناتوانم سوختی

این حکایت باز گو دیگر که جانم سوختی

از چراغ دیده ام روغن کشیدی شمع من

آتشی کردی و مغز استخوانم سوختی

صورت حال دلم روشنترست از آفتاب

با وجود آنکه از مردم نهانم سوختی

مست بودی گفتمت در دیدهٔ من خواب کن

در غضب رفتی و از چندین گمانم سوختی

از زبانت هر سخن گویا زبان آتشست

یاد دار این نکته کز تاب زبانم سوختی

تا رسیدم پیش در پروانه ی قتلم رسید

مجلست نادیده هم در آستانم سوختی

نامهٔ شوقت فغانی شعلهٔ داغ دل است

قصه کوته کن که از آه و فغانم سوختی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۷دوش از طرف گلستان مست و غلتان آمدی
  2. شمارهٔ ۵۴۸چنان شد گریهٔ من در فراق لاله‌رخساری
  3. شمارهٔ ۵۴۹ای رقیب آندم که بر کف تیغ بیدادش دهی
  4. شمارهٔ ۵۵۰از او قاصد بخشم آمد به من یارست پنداری
  5. شمارهٔ ۵۵۱بتو حال خود چه گویم که تو خود شنیده باشی
  6. شمارهٔ ۵۵۲چه شد کز صحبت یاران چنین رنجیده می‌آیی
  7. شمارهٔ ۵۵۳یاد داری که دلم را بجفا خون کردی
  8. شمارهٔ ۵۵۴بنشین و از میان کمر فتنه را گشای
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.