پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۳

تویی که هیچ گرفتی گل و شراب کسی

مدام خنده زدی بر دل کباب کسی

تو کز دریچه ی خورشید سر بدر کردی

کجا پسند کنی خانه ی خراب کسی

ترا که خانه پر از در شبچراغ بود

چه احتیاج بگلگشت ماهتاب کسی

همین ز چشمه ی خورشید خود بر آمده یی

قدم نکرده تر از ناز از گلاب کسی

ز آب و آینه هم روی خویش پوشیدی

ز شرم چشم نکردی بر آفتاب کسی

مگو که شب ز خیالم چه خواب می بینی

مپرس ازین که پریشان مباد خواب کسی

اثر نماند ز گردم فغانی آنهم رفت

که می شدم بصد آشوب در رکاب کسی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۵نام دل بردی و جان ناتوانم سوختی
  2. شمارهٔ ۵۴۶شب چو شاخ ارغوان یکتا قبا می‌آمدی
  3. شمارهٔ ۵۴۷دوش از طرف گلستان مست و غلتان آمدی
  4. شمارهٔ ۵۴۸چنان شد گریهٔ من در فراق لاله‌رخساری
  5. شمارهٔ ۵۴۹ای رقیب آندم که بر کف تیغ بیدادش دهی
  6. شمارهٔ ۵۵۰از او قاصد بخشم آمد به من یارست پنداری
  7. شمارهٔ ۵۵۱بتو حال خود چه گویم که تو خود شنیده باشی
  8. شمارهٔ ۵۵۲چه شد کز صحبت یاران چنین رنجیده می‌آیی
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.