پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۴۱

نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی

من و جلوهای نازت که تو خود برای نازی

سر قامت تو گردم که بلند همتان را

فگند بخاکساری ز مقام سر فرازی

نه بگفته ی رقیبی نه باختیار عاشق

چه حریف خود مرادی که به هیچ کس نسازی

ز نهال هستی ما گل عیش و آرزو شد

چه به آه نا امیدی چه بباد بی نیازی

بنوازش رقیبان مگذار جانب ما

چو اسیر خویش کردی همه را به دلنوازی

نه رفیق مهربانی نه حریف نکته دانی

که فرستمت پیامی به زبان عشقبازی

اثر تمام خواهد دل خسته ی فغانی

که برآرد از هوایت نفسی بجانگدازی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۳تویی که هیچ گرفتی گل و شراب کسی
  2. شمارهٔ ۵۴۴تا نباشد دولتی روی تو چون بیند کسی
  3. شمارهٔ ۵۴۵نام دل بردی و جان ناتوانم سوختی
  4. شمارهٔ ۵۴۶شب چو شاخ ارغوان یکتا قبا می‌آمدی
  5. شمارهٔ ۵۴۷دوش از طرف گلستان مست و غلتان آمدی
  6. شمارهٔ ۵۴۸چنان شد گریهٔ من در فراق لاله‌رخساری
  7. شمارهٔ ۵۴۹ای رقیب آندم که بر کف تیغ بیدادش دهی
  8. شمارهٔ ۵۵۰از او قاصد بخشم آمد به من یارست پنداری
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.