پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۹

گر بگویم به تو ای مه که چه زیبندهٔ نازی

رخ بر افروزی و از عشوه و نازم بگدازی

گر بدانی که چه خوبست خطت بر ورق گل

یکنفس آینه از پیش نظر دور نسازی

کشته و مرده ی آنم که برعنایی و شوخی

نرگس از سرمه سیه سازی و سنبل بطرازی

آفتابی و منت ذره ی خورشید پرستم

آه اگر بر سرم آیی ز پی بنده نوازی

تا کی از آینه ی همنفسان زنگ زدودن

ما در آب و عرق از رشک و تو در خنده ی نازی

روز کوتاه حیاتم سیه از هجر وز امید

چشم دارم که شب وصل نهد رو به درازی

کشته افتاده فغانی ز کمین ساختن تو

صید در خون جگر غرق و تو مشغول به بازی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۱نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی
  2. شمارهٔ ۵۴۲دلا زین آستان درد دل خود بردنم اولی
  3. شمارهٔ ۵۴۳تویی که هیچ گرفتی گل و شراب کسی
  4. شمارهٔ ۵۴۴تا نباشد دولتی روی تو چون بیند کسی
  5. شمارهٔ ۵۴۵نام دل بردی و جان ناتوانم سوختی
  6. شمارهٔ ۵۴۶شب چو شاخ ارغوان یکتا قبا می‌آمدی
  7. شمارهٔ ۵۴۷دوش از طرف گلستان مست و غلتان آمدی
  8. شمارهٔ ۵۴۸چنان شد گریهٔ من در فراق لاله‌رخساری
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.