پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۸

نه خوی نازکت از غیر دیگرگون شود روزی

نه این رشک از دل پر خون من بیرون شود روزی

به اندک گرمی اغیار دشمن گشته‌ای با من

معاذ الله اگر این دوستی افزون شود روزی

ببزمت داشتم جامی بصد شادی ندانستم

که از چشم بدم این باده در دل خون شود روزی

چو از آمد شد کوی توام برگ گلی نشکفت

بکنج نامرادی خوشدلم تا چون شود روزی

بچشم کم مبین ای عیبجو اشک نیاز من

که اندک اندک این آب تنک جیحون شود روزی

بمردن هم ندارد رستگاری عاشق مسکین

دلا این نکته ات معلوم از مجنون شود روزی

کند قتل محبان در لباس آن ترک و می ترسم

کزین خونهای پنهان دامنش گلگون شود روزی

ز بیم یار نفرین رقیبم بر زبان آمد

فغانی این دعا شاید که بر گردون شود روزی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴۰شب چون روم ز منزل آن ماه خرگهی
  2. شمارهٔ ۵۴۱نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی
  3. شمارهٔ ۵۴۲دلا زین آستان درد دل خود بردنم اولی
  4. شمارهٔ ۵۴۳تویی که هیچ گرفتی گل و شراب کسی
  5. شمارهٔ ۵۴۴تا نباشد دولتی روی تو چون بیند کسی
  6. شمارهٔ ۵۴۵نام دل بردی و جان ناتوانم سوختی
  7. شمارهٔ ۵۴۶شب چو شاخ ارغوان یکتا قبا می‌آمدی
  8. شمارهٔ ۵۴۷دوش از طرف گلستان مست و غلتان آمدی
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.