پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۶

ای حدیثت شکر ناب چه شیرین‌سخنی

که به شیرینی گفتار شکر می‌شکنی

می.توان دید ز لطف بدنت جوهر جان

جان من باد فدای تو چه نازک‌بدنی

چاک زد پیرهن از رشک قبای تو چو گل

هر سهی‌قد که علم بود به گل پیرهنی

جان من یک نفس از ذکر لبت غافل نیست

هم تویی واقف این حال که در جان منی

می‌شوی یار رقیبان جفاکار مدام

فتنه در انجمن اهل وفا می‌فگنی

می‌کشد غصه هجرم چه دهی مژده وصل

این بشارت به کسی ده که بود زیستنی

آه جانسوز، فغانی ز دل گرم مکش

دم نگه دار که بر جان خود آتش نزنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳۸نه خوی نازکت از غیر دیگرگون شود روزی
  2. شمارهٔ ۵۳۹گر بگویم به تو ای مه که چه زیبندهٔ نازی
  3. شمارهٔ ۵۴۰شب چون روم ز منزل آن ماه خرگهی
  4. شمارهٔ ۵۴۱نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی
  5. شمارهٔ ۵۴۲دلا زین آستان درد دل خود بردنم اولی
  6. شمارهٔ ۵۴۳تویی که هیچ گرفتی گل و شراب کسی
  7. شمارهٔ ۵۴۴تا نباشد دولتی روی تو چون بیند کسی
  8. شمارهٔ ۵۴۵نام دل بردی و جان ناتوانم سوختی
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.