پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۳

تو گفتی کز سر کوی تو رو گردان شوم روزی

ببویی قانع از آن خاک مشک افشان شوم روزی

همان دل مرده ام گر با مسیحا همنفس گردم

همان آزرده ام گر پای تا سر جان شوم روزی

اگر دانم که آب زندگی بارد نه آب شور

محالست اینکه شاد از دیده ی گریان شوم روزی

من و لبهای خشک و دیده ی تر بخت آنم کو

که سیراب از کنار چشمه ی حیوان شوم روزی

نشوید از دلم گردی اگر دریا کنم دیده

نخیزد از رهم گردی اگر طوفان شوم روزی

نهادم چون فغانی سر بدار عشق و وارستم

چه سر دارم که در بند سر و سامان شوم روزی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳۵هرسوی جلوه‌ای گل خندان چه می‌کنی
  2. شمارهٔ ۵۳۶ای حدیثت شکر ناب چه شیرین‌سخنی
  3. شمارهٔ ۵۳۷دارد نسیم گل دم جانبخش عیسوی
  4. شمارهٔ ۵۳۸نه خوی نازکت از غیر دیگرگون شود روزی
  5. شمارهٔ ۵۳۹گر بگویم به تو ای مه که چه زیبندهٔ نازی
  6. شمارهٔ ۵۴۰شب چون روم ز منزل آن ماه خرگهی
  7. شمارهٔ ۵۴۱نکشم سر از وفایت بجفا و ناز و بازی
  8. شمارهٔ ۵۴۲دلا زین آستان درد دل خود بردنم اولی
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.