پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۳۱

گل شکفت و هر کسی دارد هوای گلشنی

ما و داغ آتشین رویی و کنج گلخنی

گشت بستان کن که بهر دیدن روی تو شد

هر گلی چشمی و هر چشمی چراغ روشنی

مست می آیی و در دلها تصرف می کنی

زان رخ گلرنگ همچون آتشی در خرمنی

فتنه یی از نرگس مست تو در هر کشوری

آتشی از شمع رخسار تو در هر مسکنی

کی شود خالی دلم چون غنچه از سوز نهان

گر نسازم چاک از دست غمت پیراهنی

هیچ گلی بی زخم خار از گلشن حسنت نرست

زین چمن یوسف برون آورده پر خون دامنی

ای که پرسی صبر و آرام فغانی را که برد

جادوی مردم شکاری، آهوی صید افگنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳۳تو گفتی کز سر کوی تو رو گردان شوم روزی
  2. شمارهٔ ۵۳۴تا کی ای غنچه دهن گوش بهر پند کنی
  3. شمارهٔ ۵۳۵هرسوی جلوه‌ای گل خندان چه می‌کنی
  4. شمارهٔ ۵۳۶ای حدیثت شکر ناب چه شیرین‌سخنی
  5. شمارهٔ ۵۳۷دارد نسیم گل دم جانبخش عیسوی
  6. شمارهٔ ۵۳۸نه خوی نازکت از غیر دیگرگون شود روزی
  7. شمارهٔ ۵۳۹گر بگویم به تو ای مه که چه زیبندهٔ نازی
  8. شمارهٔ ۵۴۰شب چون روم ز منزل آن ماه خرگهی
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.