پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۸

زهی سرسبزی از سرو بلندت تاج شاهی را

فروغ از لمعه ی مهر رخت شمع الهی را

زشوق لاله ی روی تو دارم آتشی در دل

که تا روز جزا داغش نیندازد سیاهی را

خط سبزت بخون عاشقان محضر نوشت آخر

دل آشفته هم میداد اول این گواهی را

چه شد وه کز فغان و گریه هرگز نیست آرامم

قراری هست آخر بکرمانی مرغ و ماهی را

سحرگه چون غم روز جدایی در دلم افتد

بآه سرد بنشانم چراغ صبحگاهی را

رخ زرد مرا اشک جگرگون تازه میدارد

سرشک ارغوانی گل بود رخسار کاهی را

چه عذر مقدمت خواهد فغانی چون شوی حاضر

که بندد حیرت حسنت زبان عذرخواهی را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۰مستانه برون تاخته‌ای توسن کین را
  2. شمارهٔ ۵۱روزی که تن ز جان شود و جان ز تن جدا
  3. شمارهٔ ۵۲دلا تا کی هوای گشت باغ و می شود ما را
  4. شمارهٔ ۵۳خیز و چراغ صبح کن، ماه تمام خویش را
  5. شمارهٔ ۵۴در مستان زدم تا حال هشیاران شود پیدا
  6. شمارهٔ ۵۵نشد جز درد و داغ عشق حاصل در سفر ما را
  7. شمارهٔ ۵۶دگرم ز روی ساقی چه گلی شکفت امشب
  8. شمارهٔ ۵۷دهی حیات ابد این دم از تو نیست عجب
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.