پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۲

دلا تا کی هوای گشت باغ و می شود ما را

کمند زلف ساقی دام ره تا کی شود ما را

نه چندان راه دل زد جلوه ی ساقی سیمین تن

که میل قول صوفی و سماع نی شود ما را

مؤذن خواند و عاشق ز تقصیر عمل سوزد

وبال عمر تا کی نعره ی یاحی شود ما را

لبت فال مرادی بهر ما هرگز نخواهد زد

تمام عمر اگر در سحر و افسون طی شود ما را

فلک هر روز بر ما عیب دیگر می کند ظاهر

بیا تا زیر پا این نقش باطل پی شود ما را

ز گلشن می رسی می خورده ای گل گر دروغست این

غنیم آن رنگ آل و عارض پرخوی شود ما را

فغانی عشق چون آتش به مغز استخوانم زد

چه تسکین دل از باغ و بهار و می شود ما را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۴در مستان زدم تا حال هشیاران شود پیدا
  2. شمارهٔ ۵۵نشد جز درد و داغ عشق حاصل در سفر ما را
  3. شمارهٔ ۵۶دگرم ز روی ساقی چه گلی شکفت امشب
  4. شمارهٔ ۵۷دهی حیات ابد این دم از تو نیست عجب
  5. شمارهٔ ۵۸من از سوز جگر دارم دل و جان در خطر امشب
  6. شمارهٔ ۵۹دل از نظارهٔ آن گلعذارم گلشنست امشب
  7. شمارهٔ ۶۰منم ای شمع دل رفته و جان آمده بر لب
  8. شمارهٔ ۶۱آنم که ببزم کسم آهنگ نبودست
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.