پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱

روزی که تن ز جان شود و جان ز تن جدا

هر یک جدا ز عشق تو سوزند و من جدا

من چون زیم که هر نفس آن لعل آتشین

می سوزدم بخنده جدا وز سخن جدا

گر جان ز تن جدا شود و تن ز جان چه غم

یا رب مباد درد تو از جان و تن جدا

یک جلوه کرد شمع جمالت شب وصال

افتاد پرتویش بهر انجمن جدا

دامیست جعد پرشکنت کز فریب و فن

دارد هزار سلسله در هر شکن جدا

گر خون ز داغ هجر تو گرید غریب نیست

آواره یی که بهر تو شد از وطن جدا

در بیستون ز صورت شیرین جدا شود

هر پاره یی که شد ز دل کوهکن جدا

در مصر جان ز گریه ی کنعانیان هنوز

یوسف جداست غرقه بخون پیرهن جدا

از گرد خانه ی تو فغانی جدا نشد

بلبل کجا شود ز حریم چمن جدا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۳خیز و چراغ صبح کن، ماه تمام خویش را
  2. شمارهٔ ۵۴در مستان زدم تا حال هشیاران شود پیدا
  3. شمارهٔ ۵۵نشد جز درد و داغ عشق حاصل در سفر ما را
  4. شمارهٔ ۵۶دگرم ز روی ساقی چه گلی شکفت امشب
  5. شمارهٔ ۵۷دهی حیات ابد این دم از تو نیست عجب
  6. شمارهٔ ۵۸من از سوز جگر دارم دل و جان در خطر امشب
  7. شمارهٔ ۵۹دل از نظارهٔ آن گلعذارم گلشنست امشب
  8. شمارهٔ ۶۰منم ای شمع دل رفته و جان آمده بر لب
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.