پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۷

نخل تو سرکش و دل خود کام من همان

ناز تو همچنان طمع خام من همان

در جنت وصال مرا روز و شب یکیست

در روزگار هجر سیه شام من همان

هر قطره چشمه یی شد و هر چشمه آب خضر

از باده ی مراد تهی جام من همان

همسایه را ز پهلوی من خانه شد خراب

فریاد جغد بر طرف بام من همان

گردم بگرد دوست چو پروانه گرد شمع

واصل شوم مگر بود آرام من همان

من خود ز انفعال شدم بر زمین فرو

خندان لبش بطعنه و دشنام من همان

مردم ز صید خود همه در سایه ی همای

خالی بشاهراه پری دام من همان

هر خوبرو چو شیر و شکر با حریف خویش

بد مستی حریف می آشام من همان

آزاد شد فغانی بیدل ز انفعال

بر هر زبان رود ز بدی نام من همان

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷۹بهارست ای سرشک دیدهٔ من رو به صحرا کن
  2. شمارهٔ ۴۸۰مرو ای همنشین بیرون نگه در آتش من کن
  3. شمارهٔ ۴۸۱فصل خزان گذشت و رخ زرد من همان
  4. شمارهٔ ۴۸۲بیا بشیر و بکنعانیان سلام رسان
  5. شمارهٔ ۴۸۳تا کی دل از هوا شنود بوی پیرهن
  6. شمارهٔ ۴۸۴چشم من از نظارهٔ آن زلف مشک‌بو
  7. شمارهٔ ۴۸۵ای ز سحر غمزه پنهان فتنه در ابروی تو
  8. شمارهٔ ۴۸۶دارم دلی هوای بسی خوب رو درو
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.