پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۵

ای ز سحر غمزه پنهان فتنه در ابروی تو

فتنه را در گوش دارد عشوهٔ جادوی تو

در هوایت بس که شد بر باد جان بیدلان

بوی گل می آید ای گل از نسیم کوی تو

زنده می دارم شب هجران بیاد روز وصل

تا برآید صبح و بینم آفتاب روی تو

چون بسر وقتم رسی ای شاخ گل دامن کشان

میرم و گیرم حیات از سر زرنگ و بوی تو

کرده ام از هستی موهوم خود پهلو تهی

تا جدا از خود نشینم یک زمان پهلوی تو

نگسلم از جعد مشگینت که در شبهای هجر

رشته ی جان مرا وصلیست با هر موی تو

بسکه دارد غیرت وصلت فغانی روز وصل

پوشد اول دیده را از خویش و بیند روی تو

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۸۷ای مست ناز از دل ما بیخبر مشو
  2. شمارهٔ ۴۸۸عرق چکیده ز رویش ز آفتاب فرو
  3. شمارهٔ ۴۸۹چشم گریانم که می‌گردد ز شوقت خون در او
  4. شمارهٔ ۴۹۰خط مشگین چیست گرد عارض گلگون او
  5. شمارهٔ ۴۹۱فارغم از باغ و ناز سوسن آزاد او
  6. شمارهٔ ۴۹۲زهی شمع فلک در خرگه از تو
  7. شمارهٔ ۴۹۳بتی کز غایت خوبی زند با مهر و مه پهلو
  8. شمارهٔ ۴۹۴هرگز نیافت برگ گلی عندلیب تو
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.