پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۸۹

چشم گریانم که می‌گردد ز شوقت خون در او

جا ندارد جز خیال آن لب میگون در او

غنچهٔ سیراب از باران اشکم در چمن

چشمهٔ خونست و غلتان لؤلؤ مکنون در او

آنچه روی عالم‌افروز است هرسو جلوه‌گر

کز لطافت مانده حیران دیدهٔ گردون در او

چیست دانی چشمهٔ میم دهانت در سخن

نقطهٔ موهوم و چندین نکتهٔ موزون در او

محمل لیلی به صد زیب و صفا آراست عشق

لیکن از تنگی نگنجد مستی مجنون در او

حیرتی دارم ز دل با آنکه صد جا داغ شد

داغ دیگر از کجا هردم شود افزون در او

جا ندارد جان درون دل ز بسیاری درد

هر نفس دردی دگر می‌آید از بیرون در او

گلشن کویت که بزم عیش و جای خرمی‌ست

تا به کی باشد فغانی با دلی پرخون در او؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۹۱فارغم از باغ و ناز سوسن آزاد او
  2. شمارهٔ ۴۹۲زهی شمع فلک در خرگه از تو
  3. شمارهٔ ۴۹۳بتی کز غایت خوبی زند با مهر و مه پهلو
  4. شمارهٔ ۴۹۴هرگز نیافت برگ گلی عندلیب تو
  5. شمارهٔ ۴۹۵داری برقیبان سریاری عجب از تو
  6. شمارهٔ ۴۹۶هرگز بکسی باز نشد چشم و لب تو
  7. شمارهٔ ۴۹۷نبیند از حیا هرگز کسی دامان پاک او
  8. شمارهٔ ۴۹۸منت که باز شد گرهی از جبین تو
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.