پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۷۰

مه من چند یار ارجمندان می توان بودن

دمی هم بر مراد دردمندان می توان بودن

بروی بلبلی گر بشکفد گل می کند کاری

چه شد باری بر روی خار خندان می توان بودن

ز محبوبان سیم اندام خوش باشد زبان نرمی

وگرنه خود بدل سختی چو سندان می توان بودن

شرابی گر نمی بخشی بگفت تلخ خرسندم

نه هر وقتی حریف آبدندان می توان بودن

پسند خاطر خوبی نگشتم گرچه جان دادم

عجب گر با چنین مشکل پسندان می توان بودن

چه جای عقل و صبر و هوش اگر اینست رعنایی

فدای راه این بالا بلندان می توان بودن

مصاحب نیستی بگذر فغانی از می و مجلس

برون در طفیل تیغ بندان می توان بودن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷۲بته رسید قدح ساقیا شراب رسان
  2. شمارهٔ ۴۷۳شکفت لاله، توهم عطر در شراب افشان
  3. شمارهٔ ۴۷۴ما ناکس و تو در پی بد گفتن اینچنین
  4. شمارهٔ ۴۷۵گردم بهوا رفت چه گلگون فرسست این
  5. شمارهٔ ۴۷۶اگر یاد آرمش یکدم که از دل غم برد بیرون
  6. شمارهٔ ۴۷۷نخل تو سرکش و دل خود کام من همان
  7. شمارهٔ ۴۷۸ریخت شکوفه و مرا گریه برای او همان
  8. شمارهٔ ۴۷۹بهارست ای سرشک دیدهٔ من رو به صحرا کن
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.