پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۵

آه که‌امشب دیده‌ام خوابی که می‌سوزد مرا

خورده‌ام جایی می نابی که می‌سوزد مرا

می‌تپد در خون دل بی‌صبر و یادم می‌دهد

هردم از گلگشت مهتابی که می‌سوزد مرا

صحبت گرمی که دارد سر‌گرانم همچو شمع

دیده‌ام ز‌آن ترکْ آدابی‌، که می‌سوزد مرا

آه از آن جادو که چون می‌آورد لب در فسون

نکته‌ای می‌گوید از بابی که می‌سوزد مرا

تشنه بودم بر لب آب و نخوردم جرعه‌ای

دارم اکنون در جگر تابی که می‌سوزد مرا

از کجا برخاستی امروز سرو من که باز

دارد آن روی چو گل آبی که می‌سوزد مرا

در نماز عاشقی شب‌ها فغانی تا به روز

حالتی دارد به محرابی که می‌سوزد مرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۷خراش سینه شد امروز عیش دینهٔ ما
  2. شمارهٔ ۴۸زهی سرسبزی از سرو بلندت تاج شاهی را
  3. شمارهٔ ۴۹آزاد تر از بلبل باغست دل ما
  4. شمارهٔ ۵۰مستانه برون تاخته‌ای توسن کین را
  5. شمارهٔ ۵۱روزی که تن ز جان شود و جان ز تن جدا
  6. شمارهٔ ۵۲دلا تا کی هوای گشت باغ و می شود ما را
  7. شمارهٔ ۵۳خیز و چراغ صبح کن، ماه تمام خویش را
  8. شمارهٔ ۵۴در مستان زدم تا حال هشیاران شود پیدا
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.