پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۴

خدا را صاف کن با ما دل بی‌کینهٔ خود را

مدار از خاکسار‌ان در غبار آیینهٔ خود را

دلم گنجینهٔ راز است و بر لب مهر خاموشی

که پیش غیر نگشایم در گنجینهٔ خود را

نخواهد غنچهٔ بختم شکفت ای شاخ گل بی‌تو

اگر صد چاک سازم چون گریبان سینهٔ خود را

امام شهر اگر کیفیت بزم تو دریابد

زمین تاک سازد مسجد‌ِ آدینهٔ خود را

به یک دم شادمانی از بلا آسوده نتوان شد

چو خواهم یاد کرد آخر غم دیرینهٔ خود را

دلا امروز اگر خوش حالتی داری غنیمت دان

مبین ناکامی فردا و کام دینهٔ خود را

اگر یابد فغانی یکسر مو بویی از مستی

بسوزد در حضور‌ت خرقهٔ پشمینهٔ خود را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۶بر دل فزود خال تو داغی دگر مرا
  2. شمارهٔ ۴۷خراش سینه شد امروز عیش دینهٔ ما
  3. شمارهٔ ۴۸زهی سرسبزی از سرو بلندت تاج شاهی را
  4. شمارهٔ ۴۹آزاد تر از بلبل باغست دل ما
  5. شمارهٔ ۵۰مستانه برون تاخته‌ای توسن کین را
  6. شمارهٔ ۵۱روزی که تن ز جان شود و جان ز تن جدا
  7. شمارهٔ ۵۲دلا تا کی هوای گشت باغ و می شود ما را
  8. شمارهٔ ۵۳خیز و چراغ صبح کن، ماه تمام خویش را
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.