پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۳

بسوز ای شمع خوبان عاشق دیوانهٔ خود را

مشرف کن به تشریف بقا پروانهٔ خود را

تو شمع بزم اغیار‌ی و من در آتش غیرت

ز برق آه روشن می‌کنم کاشانهٔ خود را

سر من در خمار‌ست از می لعل لبت ای گل

به هر خاری می‌فشان جرعهٔ پیمانهٔ خود را

مزن سنگ ملامت زاهد‌ا بر ساغر رندان

اگر خواهی سلامت سبحهٔ صد دانهٔ خود را

چنان از بادهٔ بزم وصالت بی‌خبر گشتم

که از مستی ندانم باز راه خانهٔ خود را

ز کنج عافیت تا در میان مردم افتادم

فراوان یاد کردم گوشهٔ ویرانهٔ خود را

نیاز‌ست و محبت شیوهٔ رندان می‌خواره

غنیمت دان فغانی شیوهٔ رندانهٔ خود را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۵آه که‌امشب دیده‌ام خوابی که می‌سوزد مرا
  2. شمارهٔ ۴۶بر دل فزود خال تو داغی دگر مرا
  3. شمارهٔ ۴۷خراش سینه شد امروز عیش دینهٔ ما
  4. شمارهٔ ۴۸زهی سرسبزی از سرو بلندت تاج شاهی را
  5. شمارهٔ ۴۹آزاد تر از بلبل باغست دل ما
  6. شمارهٔ ۵۰مستانه برون تاخته‌ای توسن کین را
  7. شمارهٔ ۵۱روزی که تن ز جان شود و جان ز تن جدا
  8. شمارهٔ ۵۲دلا تا کی هوای گشت باغ و می شود ما را
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.