پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۴۱۵

مبین، که تاب نگاه تو آفتاب ندارم

بناز خنده ی پنهان مزن که تاب ندارم

هنوز در خفقانم ز گریه های شبانه

زبان بگز که وجود چنین شراب ندارم

بماند دانش من در جواب یک سخن تو

دگر زهر چه سخن می کنی جواب ندارم

قلم بحرف ملامت کشیده ام من مجنون

چنانکه گر بزنند آتشم عذاب ندارم

ببزم لاله رخان گشته چون سپند بر آتش

چه جای باغ که پروای مشک ناب ندارم

ز گلخنم مبر ای دل که داشتی بچراغم

برو که من هوس گشت ماهتاب ندارم

زمان زمان ز خیالت در آتشم همه ی شب

چه خوابهای پریشان کز اضطراب ندارم

زیاد روی تو هر شب نداشتم خبر از خود

تویی برابرم امشب که هیچ خواب ندارم

گذشت گریه ام از حد چنین مسوز فغانی

که آب در جگر از دود این کباب ندارم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱۷جدا زان ماهر و امشب به دل دردی عجب دارم
  2. شمارهٔ ۴۱۸گرچه طور رندی و بدنامی از حد می‌برم
  3. شمارهٔ ۴۱۹آه کز هجر تو شب‌ها باده خون دانسته‌ام
  4. شمارهٔ ۴۲۰ما نقد جان بگوشه ی میخانه برده ایم
  5. شمارهٔ ۴۲۱رفتیم و هر چه بود بعالم گذاشتیم
  6. شمارهٔ ۴۲۲بیا که پیش تو ای سرو گلعذار بمیرم
  7. شمارهٔ ۴۲۳ما سینه را ز جور تو غافل شکافتیم
  8. شمارهٔ ۴۲۴شب آه و ناله از دل غمناک می زدم
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.