پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۷

بس بینوا ز ساقی خود دور مانده ام

از سر شراب رفته و مخمور مانده ام

هم آب رفته از دل و هم تاب از نظر

دور از چراغ میکده بی نور مانده ام

نخل مسیح و باغ خلیل و زلال خضر

یکیک ز دست داده و مهجور مانده ام

در هیچ خرقه نیست ز من ناسزاتری

این هم عنایتیست که مستور مانده ام

خلقی به تنگ از من و من از حیات خویش

شرمنده در میانه ی جمهور مانده ام

چشمم بروی شاهد و دل مایل فنا

موقوف یک اشاره ی منظور مانده ام

هر سو تفرجیست درین بزم چون بهشت

تنها نه در مشاهده ی حور مانده ام

صد مرده زنده کرد فغانی طبیب شهر

من از دعای کیست که رنجور مانده ام

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۹قدح بیار که من خانه سوز و دیر پرستم
  2. شمارهٔ ۴۰۰سحر ز میکده گریان و دردناک شدم
  3. شمارهٔ ۴۰۱رفتیم و گرد هستی از کوی یار بردیم
  4. شمارهٔ ۴۰۲مست گشتم سر ز قید هوشیاران می‌برم
  5. شمارهٔ ۴۰۳ما نخل خرد از بن و پیوند شکستیم
  6. شمارهٔ ۴۰۴ما بهر ساقیان دل فرزانه سوختیم
  7. شمارهٔ ۴۰۵رفتم ز کوی تو، چو مقامی نداشتم
  8. شمارهٔ ۴۰۶لب از می شسته وز آب لطافت روی چون گل هم
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.