پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹۴

ای غنچه تو چشمه ی نوش و نبات هم

لعل لب تو آتش و آب حیات هم

پروانه ی چراغ تو دارد شب وصال

نور سعادت شب قدر و برات هم

تا خاطرت ملال گرفت از حیات من

دلگیرم از حیات خود از کاینات هم

از عرصه ی فراق چسان جان برون برم

حیران کار خویشتنم بلکه مات هم

از لعل جانفزای تو امید و بیم قتل

پروانه ی حیات منست و ممات هم

بگذار تا نظاره ی باغ رخت کنم

این حسن را چو آمده خیروز کوة هم

کان ملالتست فغانی و کوه غم

دارد بیاد لعل تو صبر و ثبات هم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۶هر دم اندیشه ی ان شوخ ستمکاره کنم
  2. شمارهٔ ۳۹۷بس بینوا ز ساقی خود دور مانده ام
  3. شمارهٔ ۳۹۸تا بکی در کنج خلوت گرد بیحاصل خوریم
  4. شمارهٔ ۳۹۹قدح بیار که من خانه سوز و دیر پرستم
  5. شمارهٔ ۴۰۰سحر ز میکده گریان و دردناک شدم
  6. شمارهٔ ۴۰۱رفتیم و گرد هستی از کوی یار بردیم
  7. شمارهٔ ۴۰۲مست گشتم سر ز قید هوشیاران می‌برم
  8. شمارهٔ ۴۰۳ما نخل خرد از بن و پیوند شکستیم
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.