پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۹

دل گشت خون و داد بگریه سرای چشم

چشمم بلای دل شد و دل شد بلای چشم

از چشم خویش بیتو بجان آمدم بیا

چشم از سرم برون کن و بنشین بجای چشم

دیوانه گشت و باز نیامد بدست من

تا شد دل رمیده ی من آشنای چشم

همچون سواد دیده مرا در فراق تو

خاک سیه نشسته بماتمسرای چشم

تا چشم باز کرد فغانی بروی تو

بیچاره کرد جان و دل خود فدای چشم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۹۱هرگز به وصلت ای گل رعنا نمی رسم
  2. شمارهٔ ۳۹۲شب آمد هرکسی را روی در کاشانه‌ای یابم
  3. شمارهٔ ۳۹۳ببزمت گر بپهلوی رقیبان جا نمی کردم
  4. شمارهٔ ۳۹۴ای غنچه تو چشمه ی نوش و نبات هم
  5. شمارهٔ ۳۹۵من آشفته هم در خواب مستی کاش می‌مردم
  6. شمارهٔ ۳۹۶هر دم اندیشه ی ان شوخ ستمکاره کنم
  7. شمارهٔ ۳۹۷بس بینوا ز ساقی خود دور مانده ام
  8. شمارهٔ ۳۹۸تا بکی در کنج خلوت گرد بیحاصل خوریم
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.