پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۶

عشقم بلای جان شد، آن لعل آتشین هم

تلخست باده بر من، نیشست انگبین هم

می خوردن و جوانی زیبد ترا که دانی

آداب مجلس می، کار میان زین هم

بگذار تیغ و بستان ساغر که دور کردی

خصم از کنار مجلس چشم بد از کمین هم

جاه و جمال داری با مهر و ماه بنشین

بزم آن تست و بستان می نوش و گل بچین هم

بس نیست اینکه سوزم از رخنه ی گریبان

صد داغ تازه دارم از چاک آستین هم

من هم بپهلوی خود کوه ملال دارم

باریست بر سر آن، اندوه همنشین هم

شمشیر عشق دارد آبی که بگذراند

کافر ز داغ عصیان، مؤمن ز درد دین هم

آن گل بهر پیاله رنگین شود فغانی

دل بردنش چو دیدی می خوردنش ببین هم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۷۸چند گردیم درین دیر کهن پیر شدیم
  2. شمارهٔ ۳۷۹زبان در ذکر و در دل نقش زلف یار می بندم
  3. شمارهٔ ۳۸۰شود در گلشنم دل چاک و در مجلس جگر خون هم
  4. شمارهٔ ۳۸۱ز رشک همدمانش بس که جوشد هر نفس خونم
  5. شمارهٔ ۳۸۲از کوی تو چون باد بر آشفتم و رفتم
  6. شمارهٔ ۳۸۳خوش آن حالت که در روی گلی نظاره می‌کردم
  7. شمارهٔ ۳۸۴همه شب دارم از دل بادهٔ نابی که من دانم
  8. شمارهٔ ۳۸۵ز غم جان می‌دهم چون دلربای خود نمی‌بینم
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.