پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۱

ز رشک همدمانش بس که جوشد هر نفس خونم

برند از انجمن هرشب چو شمع کشته بیرونم

اگر همسایهٔ خورشید گردد کوکب بختم

نخواهد در کنار بزم او ره داد گردونم

نسیم کوی لیلی ره چه داند جانب گلخن

خوش آن نکهت که می‌آرد صبا از خاک مجنونم

چنانم در گرفتاری که گر حالم کسی پرسد

نمی‌دانم که چونم تا بگویم در غمش چونم

ز خوبان داد می‌خواهم فغانی مهربانی کو

که سازد کاغذی پیراهن طومار افسونم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۳خوش آن حالت که در روی گلی نظاره می‌کردم
  2. شمارهٔ ۳۸۴همه شب دارم از دل بادهٔ نابی که من دانم
  3. شمارهٔ ۳۸۵ز غم جان می‌دهم چون دلربای خود نمی‌بینم
  4. شمارهٔ ۳۸۶دلم پیاله ی خون جام لاله گون چکنم
  5. شمارهٔ ۳۸۷بیتو شامی که چراغ طرب افروخته ام
  6. شمارهٔ ۳۸۸به بویت صبحدم گریان به گلگشت چمن رفتم
  7. شمارهٔ ۳۸۹دل گشت خون و داد بگریه سرای چشم
  8. شمارهٔ ۳۹۰مرا که دل نگذارد که بیتو آب خورم
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.