پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۸۵

ز غم جان می‌دهم چون دلربای خود نمی‌بینم

چه درد است این که جز مردن دوای خود نمی‌بینم

سزد گر سر نهم در دشت و از عالم روم بیرون

که در کویت من سرگشته جای خود نمی‌بینم

به سودای تو گشتم آنچنان بیگانه از مردم

که یک کس در همه شهر آشنای خود نمی‌بینم

من حیران به کوی آن پری دارم تماشایی

که هرگز جانب محنت‌سرای خود نمی‌بینم

کدامین باد یارب در گلستان تو ره دارد

که برگ یاسمینت در هوای خود نمی‌بینم

نشان غنچهٔ این گلستان از دیگران پرسید

که من جز خار و خس در دست و پای خود نمی‌بینم

به زاری چون فغانی می‌زنم دست دعا بر سر

که خیری در دعای ناروای خود نمی‌بینم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۷بیتو شامی که چراغ طرب افروخته ام
  2. شمارهٔ ۳۸۸به بویت صبحدم گریان به گلگشت چمن رفتم
  3. شمارهٔ ۳۸۹دل گشت خون و داد بگریه سرای چشم
  4. شمارهٔ ۳۹۰مرا که دل نگذارد که بیتو آب خورم
  5. شمارهٔ ۳۹۱هرگز به وصلت ای گل رعنا نمی رسم
  6. شمارهٔ ۳۹۲شب آمد هرکسی را روی در کاشانه‌ای یابم
  7. شمارهٔ ۳۹۳ببزمت گر بپهلوی رقیبان جا نمی کردم
  8. شمارهٔ ۳۹۴ای غنچه تو چشمه ی نوش و نبات هم
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.