پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۷۹

زبان در ذکر و در دل نقش زلف یار می بندم

مسلمانی اگر اینست من زنار می بندم

بتنگ از من در و دیوار من از بهر دیداری

چو نقش خامه خود را بر در و دیوار می بندم

دمادم شکر و بادام او در عشوه با مردم

من از غیرت نمک بر دیده ی خونبار می بندم

مرا غمهای دیگر می کشد در عشق مهرویان

ز تاب درد تهمت بر دل افگار می بندم

به دست آرد گلی از گلشن امید خود هر کس

مرا خون در جگر شد بسکه در دل خار می بندم

بکام دشمنان برخاستم از مجلس رندان

خیال دوستی با مردم هشیار می بندم

نگاهی می کنم همچون فغانی از سر حسرت

ز پیکان رخنهای دیده ی بیدار می بندم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۸۱ز رشک همدمانش بس که جوشد هر نفس خونم
  2. شمارهٔ ۳۸۲از کوی تو چون باد بر آشفتم و رفتم
  3. شمارهٔ ۳۸۳خوش آن حالت که در روی گلی نظاره می‌کردم
  4. شمارهٔ ۳۸۴همه شب دارم از دل بادهٔ نابی که من دانم
  5. شمارهٔ ۳۸۵ز غم جان می‌دهم چون دلربای خود نمی‌بینم
  6. شمارهٔ ۳۸۶دلم پیاله ی خون جام لاله گون چکنم
  7. شمارهٔ ۳۸۷بیتو شامی که چراغ طرب افروخته ام
  8. شمارهٔ ۳۸۸به بویت صبحدم گریان به گلگشت چمن رفتم
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.