پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۵۸

عاشقانرا نه گل و باغ و بهارست غرض

همه سهلست همین صحبت یارست غرض

غرض آنست که فارغ شوم از کار جهان

ورنه در گوشه ی میخانه چکارست غرض

جان من بیجهت این تندی و بدخویی چیست

گر نه آزار دل عاشق زارست غرض

آفت دیده ی مردم ز غبارست ولی

دیده را از سر کوی تو غبارست غرض

هوس دیدن گل نیست فغانی ما را

زین چمن جلوه ی آن لاله غدارست غرض

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۶۰ترک یاری کردی از وصل تو یاران را چه حظ
  2. شمارهٔ ۳۶۱امشب از آهم مشو گرم و مسوزانم چو شمع
  3. شمارهٔ ۳۶۲تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمع
  4. شمارهٔ ۳۶۳میگدازم دیده تا یکروزه موجودم چو شمع
  5. شمارهٔ ۳۶۴مرا که تیره شد از کثرت گناه چراغ
  6. شمارهٔ ۳۶۵ای فتنه ی جمالت روی چو ماه یوسف
  7. شمارهٔ ۳۶۶خرم شبی که گردد معشوق یار عاشق
  8. شمارهٔ ۳۶۷جانم افگارست و تن بیمار و دل خون از فراق
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.