پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۹

تا چند دردسر کشم از گفتگوی خویش

جایی روم که خود نبرم راه سوی خویش

چون من بخوی کس نیم و کس بخوی من

آن خوبتر که خوی کنم هم بخوی خویش

خوش حالتی که در طلبت گم شوم ز خود

چندانکه تا ابد نکنم جستجوی خویش

بیرنگم آنچنان که درین بوستان چو گل

آگه نمی شود دلم از رنگ و بوی خویش

روشندلان چو آینه از غایت صفا

بینند روی خلق و نبینند روی خویش

تا شد کمند زلف تو پیوند جان من

صید دلم رمید ز هر تار موی خویش

رندیست دل شکسته فغانی خاکسار

بر سنگ امتحان زده صد ره سبوی خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۱سراسر شیوهٔ نازست سرو ناز پروردش
  2. شمارهٔ ۳۵۲چنان تیزست در خون ریختن مژگان خونریزش
  3. شمارهٔ ۳۵۳نتوانم که بینم از دورش
  4. شمارهٔ ۳۵۴با کسان در صلح و با خود دایما در جنگ باش
  5. شمارهٔ ۳۵۵دل از عیش جهان کندیم و ذوق بادهٔ نابش
  6. شمارهٔ ۳۵۶ایدل بتلخی شب هجران صبور باش
  7. شمارهٔ ۳۵۷مردم و خود را زغمهای جهان کردم خلاص
  8. شمارهٔ ۳۵۸عاشقانرا نه گل و باغ و بهارست غرض
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.