پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۴۸

گر بنگری در آینه روی چو ماه خویش

آتش بخرمنم زنی از برق آه خویش

هر دم که بیتو ام نفسی کاهدم ز عمر

دردا که مردم از نفس عمر کاه خویش

دارم تب فراق و ندارم مجال آه

گریم هزار بال بحال تباه خویش

راه منست عاشقی و رسم بیخودی

ناصح تو و صلاح، من و رسم و راه خویش

قصد سیاه رویی ما تا کی ای سپهر

ما خود رسیده ایم بروز سیاه خویش

چشمش بغمزه تیغ بخونریز من کشد

یا رب تو آگهی که ندانم گناه خویش

ای در پناه لطف تو چون سایه عالمی

آورده ام بسایه ی لطفت پناه خویش

هست این دل شکسته گیاهی ز باغ تو

دامن بناز بر مشکن از گیاه خویش

ای پادشاه حسن فغانی گدای تست

دارد امید مرحمت از پادشاه خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۵۰فردا که هر غنیم نماید غنیم خویش
  2. شمارهٔ ۳۵۱سراسر شیوهٔ نازست سرو ناز پروردش
  3. شمارهٔ ۳۵۲چنان تیزست در خون ریختن مژگان خونریزش
  4. شمارهٔ ۳۵۳نتوانم که بینم از دورش
  5. شمارهٔ ۳۵۴با کسان در صلح و با خود دایما در جنگ باش
  6. شمارهٔ ۳۵۵دل از عیش جهان کندیم و ذوق بادهٔ نابش
  7. شمارهٔ ۳۵۶ایدل بتلخی شب هجران صبور باش
  8. شمارهٔ ۳۵۷مردم و خود را زغمهای جهان کردم خلاص
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.