پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۵

به بستر افتم و مردن کنم بهانهٔ خویش

بدین بهانه مگر آرمش به خانهٔ خویش

بسی شبست که در انتظار مقدم تو

چراغ دیده نهادم بر آستانهٔ خویش

بیا که هر که بدانست قیمت دم نقد

به عالمی ندهد عیش یک زمانهٔ خویش

به عشوهٔ می و نقلت به دام آوردم

دلت چگونه ربودم به آب و دانهٔ خویش

حسود تنگ‌نظر گو به داغ غصه بسوز

که هست خاتم مقصود بر نشانهٔ خویش

سگ عنان خودم خوان که دولتم اینست

سرم بلند کن از خط تازیانهٔ خویش

کلید گنج سعادت به دست شاه‌وَشی‌ست

که بر فقیر نبندد در خزانهٔ خویش

نه مرغ زیرکم ای دهر سنگسارم کن

چرا که برده‌ام از یاد آشیانهٔ خویش

مرو که سوز فغانی بگیردت دامن

سحر که یاد کند مجلس شبانهٔ خویش

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۷افزون ز صد قیامت در دل زیار آتش
  2. شمارهٔ ۳۳۸برغم من بحریفان می شبانه مکش
  3. شمارهٔ ۳۳۹به غایت تلخ گفتارست در می لعل میگونش
  4. شمارهٔ ۳۴۰کو مطربی که مست شوم از ترانه اش
  5. شمارهٔ ۳۴۱یا مرا کامی ده از لعل شراب‌آلود خویش
  6. شمارهٔ ۳۴۲که فتاد در فراقت که نسوختی تمامش؟
  7. شمارهٔ ۳۴۳فغان ز بازی اسب و هوای خانه ی زینش
  8. شمارهٔ ۳۴۴از پی دل مرو و عاشق بی باک مباش
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.