پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۸۵

نسوزیم که گل این چراغ می ماند

غبار می رود از پیش و داغ می ماند

چو از قبای خودم نکهتی نمی بخشی

مگو که این سخنم در دماغ می ماند

زهی صفای بناگوش و قطره های عرق

که هر یکی بدر شبچراغ می ماند

چمن شکفت عجب دارم از مهندس شهر

که صوفیانه بکنج فراغ می ماند

فسانه ی تر احباب و قول باطل خصم

بجلوه کردن سیمرغ و زاغ می ماند

خوش آن حریف که چون سر نهد بپای قدح

ز باده اش قدری در ایاغ می ماند

چنان شدست فغانی ز بوی باده و گل

که شب بیاد تو در کنج باغ می ماند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۸۷خطش چو بنام من از خامه برون آید
  2. شمارهٔ ۲۸۸شراب خورد و شبیخون بعاشقان آورد
  3. شمارهٔ ۲۸۹ز می برآمده، آن رنگ آل تا چکند
  4. شمارهٔ ۲۹۰آن گل از طرف کشت می‌آید
  5. شمارهٔ ۲۹۱در هر که نیست نشأه درد تو مرده باد
  6. شمارهٔ ۲۹۲دلم که همره آن مه چو ابر چست شود
  7. شمارهٔ ۲۹۳تو گر زارم کشی غمخوار جان من که خواهد شد
  8. شمارهٔ ۲۹۴تا چند بافسون جهان بند توان بود
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.