پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۹۴

تا چند بافسون جهان بند توان بود

مردیم، درین کهنه سرا چند توان بود

شد نقش من از تخته ی گل، چند شب و روز

گریان پی خوبان شکر خند توان بود

حیفست که رنجی نبرد بنده ی مقبل

امروز که مقبول خداوند توان بود

بی صورت شیرین و لب لعل توان زیست

بی چاشنی گلشکر و قند توان بود

زنجیر بیارید که سر رشته شد از دست

عاشق نه چنانم که خردمند توان بود

در حسن وفا کوش که گر عهد درستست

صد سال بیک وعده و سوگند توان بود

ماییم و همین زمزمه ی عشق فغانی

پیداست که دیگر بچه خرسند بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۹۶خنجر کشید و عربده با اهل حال کرد
  2. شمارهٔ ۲۹۷تا کی کسی بزهد و لب خشک خو کند
  3. شمارهٔ ۲۹۸خوبان خراب نرگس مستانهٔ تواَند
  4. شمارهٔ ۲۹۹التفات چشم آن مشکین‌غزالم می‌کشد
  5. شمارهٔ ۳۰۰گه به لطفم می‌نوازد گه به نازم می‌کشد
  6. شمارهٔ ۳۰۱هر مصور کان جمال و صورت موزون کشد
  7. شمارهٔ ۳۰۲طبع تو بدخوی بود نرم و حلیم از چه شد
  8. شمارهٔ ۳۰۳نوروز علم برزد و گل در چمن آمد
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.