پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۳۰۳

نوروز علم برزد و گل در چمن آمد

خورشید سفر کرده ی من در وطن آمد

مرغی که ز هجران گلی داشت ملالی

در باغ بنظاره سرو چمن آمد

گل باز رسید از سفر و سرو ز گلگشت

پیمانه بیارید که پیمان شکن آمد

یعقوب جوان شد ز صبا من شدم آتش

آن بوی دگر بود کزان پیرهن آمد

همراه صبا بوی مسیحا نفسی بود

زان بوی دل مرده ی من با سخن آمد

در عشق دمی زندگی آرد دو جهان غم

آفت نه همان بود که بر کوهکن آمد

آشفته چنان نیستم از غم که بدانم

کز شاخ چه گل سر زد و چون نسترن آمد

سرمست رسید از ره و خوبان بنظاره

گشتند سراسیمه که هان پیلتن آمد

خاموش نشد از سخن عشق فغانی

هرچند که سنگ ستمش بر دهن آمد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰۵چون بدلسوزی من یار زبان تیز کند
  2. شمارهٔ ۳۰۶هر دل که گرم از آتش پنهان من شود
  3. شمارهٔ ۳۰۷مه خورشدروی من دمی یک جا نمی‌گنجد
  4. شمارهٔ ۳۰۸عید است و هرسو جلوه‌گر شوخ دلارای دگر
  5. شمارهٔ ۳۰۹ای هر قدم بخاک رهت بسملی دگر
  6. شمارهٔ ۳۱۰ای عارضت به بوسه ز لب دلنوازتر
  7. شمارهٔ ۳۱۱ای مرا هر ذره با مهر تو پیوندی دگر
  8. شمارهٔ ۳۱۲از بیم جان گویم که دل دارد دلارایی دگر
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.