پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۸

آنم که سر نمیکشم از خنجر بلا

دارم ز عشق روی تو سر در سر بلا

عشقم ادیب و تختهٔ تعلیم لوح صبر

تن نسخهٔ ملامت و دل دفتر بلا

هرگز ز یمن سایهٔ سنگ پریوشان

خالی نشد خرابه‌ام از زیور بلا

درمانده است مهرهٔ عقلم به نرد عشق

از کعبتین چشم تو در ششدر بلا

استاده‌ام به کشتن و آویختن چو شمع

از هیچ رو نمی‌گذرم از در بلا

چندین چراغ شعله کشید از شراره‌ام

آری به تن شدم علم لشکر بلا

دایم به جنگ و عربده، ترخان مجلسم

یعنی مدام سرخوشم از ساغر بلا

القصه روزگار به صد رنگم آزمود

در بوتهٔ محبت و مجمر بلا

سنگ حصار عشق فغانی دل من‌ است

دیوانه‌ام برآمده در کشور بلا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۰که برفروخت به می چهر آفتاب مرا
  2. شمارهٔ ۳۱بسوی من نظر مهر نیست ماه مرا
  3. شمارهٔ ۳۲ساقیا بیدار گردان چشم خواب‌آلوده را
  4. شمارهٔ ۳۳آنکه به تیزی زبان نرم کند ادیب را
  5. شمارهٔ ۳۴بد نمی‌آید هلاک دوستان خوب مرا
  6. شمارهٔ ۳۵وبال گشت گل باده بر پلاس مرا
  7. شمارهٔ ۳۶گر به شمشیر جفا پاره کنی سینهٔ ما
  8. شمارهٔ ۳۷نخواهد گشت خالی ساغر می شادکامان را
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.