پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۰

چه تندی است که سویت نگاه نتوان کرد

نهفته روی نکویت نگاه نتوان کرد

ازین شراب که در کار عاشقان کردی

دگر بجام و سبویت نگاه نتوان کرد

بشیوه های دگر زنده می کنی ما را

بجور و تندی خویت نگاه نتوان کرد

چه سود زین همه آب حیات وه که هنوز

بسبزه ی لب جویت نگاه نتوان کرد

ز بسکه دود برآوردی از دلم چو سپند

بخال غالیه بویت نگاه نتوان کرد

چنین شراب کجا خوردی ای بهشتی رو

که سیر بر گل رویت نگاه نتوان کرد

سگت فغانی دیوانه را کشید بخون

فغان که بر سگ کویت نگاه نتوان کرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۲غباری کان گل از دامن به وقت رفتن افشاند
  2. شمارهٔ ۲۴۳از چه مجنون مرغ را بر فرق خود جا کرده بود
  3. شمارهٔ ۲۴۴می خورده خنده بر من ناشاد می کند
  4. شمارهٔ ۲۴۵معلم چون به تعلیم خط از دستش قلم گیرد
  5. شمارهٔ ۲۴۶گل آمد و بی یار نشستن که تواند
  6. شمارهٔ ۲۴۷بیا که ساقی ما بی نقاب جلوه نمود
  7. شمارهٔ ۲۴۸بیخودی در عشقبازی باد و رسوایی مباد
  8. شمارهٔ ۲۴۹لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زد
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.