پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۵

معلم چون به تعلیم خط از دستش قلم گیرد

خط او بیند و تعلیم از آن مشگین رقم گیرد

ستم گویند هر کس از معلم یاد می گیرد

معلم آید و زان شوخ تعلیم ستم گیرد

چنین افسانهء خوش را ، که دل گفت از دهانِ او

خضر گر بشنود از غیرتش خواب عدم گیرد

کشم سر در گریبان هر سحر بی آن گل خندان

مبادا آه سردم در چراغ صبحدم گیرد

ازین سوزی که دارد پیر کنعان در غم یوسف

سزد کز گوشه بیت الحزن آتش علم گیرد

اگر من سوختم بادا چراغ حسن او روشن

قضا پروانه‌ای از مطلع انوار کم گیرد

فغانی در حریم کویت آمد با دل سوزان

چه سگ باشد که بی‌داغ تو خود را محترم گیرد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۷بیا که ساقی ما بی نقاب جلوه نمود
  2. شمارهٔ ۲۴۸بیخودی در عشقبازی باد و رسوایی مباد
  3. شمارهٔ ۲۴۹لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زد
  4. شمارهٔ ۲۵۰عید شد هر کس مه نو را مبارکباد کرد
  5. شمارهٔ ۲۵۱دل سوزان من از نکهت نوروز نگشاید
  6. شمارهٔ ۲۵۲چکند دل که بدوران غمت خون نخورد
  7. شمارهٔ ۲۵۳در تن سوخته چندان که نفس می‌گنجد
  8. شمارهٔ ۲۵۴چون از می صبوحی رنگ رخش برآید
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.