پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۴

می خورده خنده بر من ناشاد می کند

آن ترک مست بین که چه بیداد می کند

دارم چنان خیال که پندارم این زمان

دارد به دست جام و مرا یاد می کند

عاشق چو مور در ته پا رفت و او همان

گلگشت با بتان پریزاد می کند

شوخی که در سرش هوس مطربست و می

کی گوش بر نصیحت استاد می کند

داغی به جان سوخته ام تازه می شود

در بزم هر ترانه که بنیاد می کند

آتش بخرمنم زد و سر داد همچو صید

اکنون که داغ کرد چه آزاد می کند

با هر کسی مگوی فغانی که عاشقم

این حال خود ز طور تو فریاد می کند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۶گل آمد و بی یار نشستن که تواند
  2. شمارهٔ ۲۴۷بیا که ساقی ما بی نقاب جلوه نمود
  3. شمارهٔ ۲۴۸بیخودی در عشقبازی باد و رسوایی مباد
  4. شمارهٔ ۲۴۹لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زد
  5. شمارهٔ ۲۵۰عید شد هر کس مه نو را مبارکباد کرد
  6. شمارهٔ ۲۵۱دل سوزان من از نکهت نوروز نگشاید
  7. شمارهٔ ۲۵۲چکند دل که بدوران غمت خون نخورد
  8. شمارهٔ ۲۵۳در تن سوخته چندان که نفس می‌گنجد
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.