پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۴۹

لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زد

شمع رویت شعله بر خورشید عالمتاب زد

دید در محراب نقش طاق ابرویت امام

شد دلش بیتاب و سر در گوشه ی محراب زد

دل که سوی غمزه ی مژگان خونریزت شتافت

خویش را از بیخودی بر خنجر قصاب زد

پیش خورشید رخت گل رفته بود از حال خود

بر رخش ابر بهاران از ترحم آب زد

شیوه ی چشم سیاهت فتنه ی ایام شد

عشوه لعل چو قندت خنده بر عناب زد

بر گل سیراب زد آب لطافت عارضت

از حیا روی تو آتش در شراب ناب زد

بنده ی آن شاه خوبانم که در مصر جمال

سکه ی خوبی برای رونق احباب زد

هیچگه خونابه از چشم فغانی کم نشد

بسکه از لعلت نمک بر دیده ی بیخواب زد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۵۱دل سوزان من از نکهت نوروز نگشاید
  2. شمارهٔ ۲۵۲چکند دل که بدوران غمت خون نخورد
  3. شمارهٔ ۲۵۳در تن سوخته چندان که نفس می‌گنجد
  4. شمارهٔ ۲۵۴چون از می صبوحی رنگ رخش برآید
  5. شمارهٔ ۲۵۵دمی که بوی گل از باد نوبهار آید
  6. شمارهٔ ۲۵۶سر از نیاز من آنسرو سرفراز کشید
  7. شمارهٔ ۲۵۷هرگز برخت سیر نگاهی نتوان کرد
  8. شمارهٔ ۲۵۸ما را گلی از باغ تو چیدن نگذارند
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.