پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۸

معاذالله گرت با همدمان رغبت زیاد افتد

من بیتاب را از غصه آتش در نهاد افتد

دلم خواهد که ساید دیده بر اندام سیمینت

چه می گویم که از چشم جهان بینم سواد افتد

بخو وصلت روا می داشتم بر دیگران هجران

چه دانستم که فالم جمله بر عکس مراد افتد

رقیبان حال من باور نمی دارند اگر سوزم

الهی آتشی در مردم بد اعتقاد افتد

شبی در کلبه ی تاریک عاشق در نمی آیی

چرا با دوستان کس این چنین بد اعتماد افتد

مبر حاجت بغیر ایدل که در دست کسی نبود

اگر ناگه خدا خواهد که در کارت گشاد افتد

فغانی زین نظر بازی سیه شد نامه ات تا کی

خیالت با خط نو خیز و خال فتنه زاد افتد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۴۰چه تندی است که سویت نگاه نتوان کرد
  2. شمارهٔ ۲۴۱میخواره ی مرا لب خندان نگه کنید
  3. شمارهٔ ۲۴۲غباری کان گل از دامن به وقت رفتن افشاند
  4. شمارهٔ ۲۴۳از چه مجنون مرغ را بر فرق خود جا کرده بود
  5. شمارهٔ ۲۴۴می خورده خنده بر من ناشاد می کند
  6. شمارهٔ ۲۴۵معلم چون به تعلیم خط از دستش قلم گیرد
  7. شمارهٔ ۲۴۶گل آمد و بی یار نشستن که تواند
  8. شمارهٔ ۲۴۷بیا که ساقی ما بی نقاب جلوه نمود
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.