پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۳۷

خوبی بالتفات وفا کم نمی شود

بنمای رخ که از تو صفا کم نمی شود

صحبت بیاد و بوسه بپیغام تا بکی

این غایبانه بازی ما کم نمی شود

من بوی جان فرستم و تو نکهت عبیر

باری درین میانه صبا کم نمی شود

روزی بود که با من مخلص یکی شوی

در کار بنده لطف خدا کم نمی شود

صد سال اگر وصال بود آرزو بجاست

این درد جان ستان بدوا کم نمی شود

اکنون که آمدی نظری هم نمی کنی

از نرگس تو رنگ حیا کم نمی شود

هر چند خیر بیش بود ذکر خیر بیش

نعمت زیاده کن که جزا کم نمی شود

یا رب چه خیر می کنی ای پادشاه حسن

کز پیش درگه تو گدا کم نمی شود

خون خوردنست کار فغانی بهجر و وصل

آسوده چون شوم که بلا کم نمی شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۳۹دود برآمد ز دلم چون سپند
  2. شمارهٔ ۲۴۰چه تندی است که سویت نگاه نتوان کرد
  3. شمارهٔ ۲۴۱میخواره ی مرا لب خندان نگه کنید
  4. شمارهٔ ۲۴۲غباری کان گل از دامن به وقت رفتن افشاند
  5. شمارهٔ ۲۴۳از چه مجنون مرغ را بر فرق خود جا کرده بود
  6. شمارهٔ ۲۴۴می خورده خنده بر من ناشاد می کند
  7. شمارهٔ ۲۴۵معلم چون به تعلیم خط از دستش قلم گیرد
  8. شمارهٔ ۲۴۶گل آمد و بی یار نشستن که تواند
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.