پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۶

دم به دم در عاشقی دل را زیانی می‌شود

هر زمان از عمر من آخر زمانی می‌شود

دل اسیر خردسالی گشت و این چرخ کهن

پیر می‌سازد مرا تا او جوانی می‌شود

روز اول چون نهاد انگشت بر لوح و قلم

نقش می‌بستم که آخر نکته‌دانی می‌شود

این خرابی‌ها که واقع شد ز آب چشم من

گر فرشته در قلم آرد جهانی می‌شود

ماه من تا شد قرین ساقی خورشیدرو

بر در میخانه هر ساعت قرانی می‌شود

من نه آن مرغم که رنگی دارد از باغ و بهار

آنقدر دانم که گاهی خوش خزانی می‌شود

بعد ازین بی‌ساقی مهوش نخواهم خورد می

بر تنم این آب گر هر قطره جانی می‌شود

این خبرهای عجب کز یار می‌آرد صبا

می‌برم از یاد اگر نه داستانی می‌شود

وه چه معنی دارد این صورت که با چندین سخن

در حضور او فغانی بی‌زبانی می‌شود

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۸چو باشم سر به زانو مانده شب در فکر یار خود
  2. شمارهٔ ۱۶۹مقیّدان تو از یاد غیر خاموشند
  3. شمارهٔ ۱۷۰آنی که از تو حرف جفا می توان شنید
  4. شمارهٔ ۱۷۱فراوشم شود چندان کز او بیداد می‌آید
  5. شمارهٔ ۱۷۲آنکه بهر دیگران در زلف چین می‌افگند
  6. شمارهٔ ۱۷۳خزان آمد گریبان را برندی چاک خواهم کرد
  7. شمارهٔ ۱۷۴بتان شهر که ترکانه باج می طلبند
  8. شمارهٔ ۱۷۵آه آتشناک من بوی دل مجنون دهد
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.