پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۴

بتان شهر که ترکانه باج می طلبند

مراد سر بود از هر که تاج می طلبند

نماند در جگرم آب و این سیه چشمان

هنوز از ده ویران خراج می طلبند

ز درد عشق دل خلق روزگار پرست

بغایتی که طبیبان علاج می طلبند

شکر ز شیر جدا می کنند یکجهتان

نه همچو شیر و شکر امتزاج می طلبند

درون درد کشان رخنه رخنه گشت و هنوز

شراب لعل ز جام زجاج می طلبند

منم که روی دلم در شکست کار خودست

وگرنه گبر و مسلمان رواج می طلبند

بجلوه یی نتوان شد چراغ خلوت انس

صفای فطرت و لطف مزاج می طلبند

مران ز انجمن خویش تنگدستان را

که جرعه یی ز سر احتیاج می طلبند

مده ز دست فغانی کمند زلف بتان

که این مراد بشبهای داج می طلبند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۶ترک من چون لاله برگ عیش در صحرا کشید
  2. شمارهٔ ۱۷۷بازم بسینه عشق و جنون جوش می زند
  3. شمارهٔ ۱۷۸سیمای توام در دل پر نور نگنجد
  4. شمارهٔ ۱۷۹چشمم ز گرد آن کف پا یاد می کند
  5. شمارهٔ ۱۸۰تا رخت را سبزه در گلبرگ تر پنهان بود
  6. شمارهٔ ۱۸۱از جور گلرخان دل من خوار و زار شد
  7. شمارهٔ ۱۸۲تو آن گلی که مه آسمان جبین تو بوسد
  8. شمارهٔ ۱۸۳گلی که از نفسش مشک ناب بگدازد
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.