پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۱

فراوشم شود چندان کز او بیداد می‌آید

ولی فریاد از آن ساعت که یک‌یک یاد می‌آید

ملامت بین که هر سنگی که جست از تیشهٔ فرهاد

هوا می‌گیرد و هم بر سر فرهاد می‌آید

نه تنها آشنا، بیگانه را هم می‌خراشد دل

سخن کز جان پردرد و دل ناشاد می‌آید

به دام انتظار او من آن مرغ گرفتارم

که جانم می‌رود تا بر سرم صیاد می‌آید

به کوی دُردنوشان می‌فشانم قطرهٔ اشکی

که از این خاک بوی مردم آزاد می‌آید

چه می‌پرسی فغانی داستان دل‌خراش من

که گر بر کوه می‌خوانند در فریاد می‌آید

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۳خزان آمد گریبان را برندی چاک خواهم کرد
  2. شمارهٔ ۱۷۴بتان شهر که ترکانه باج می طلبند
  3. شمارهٔ ۱۷۵آه آتشناک من بوی دل مجنون دهد
  4. شمارهٔ ۱۷۶ترک من چون لاله برگ عیش در صحرا کشید
  5. شمارهٔ ۱۷۷بازم بسینه عشق و جنون جوش می زند
  6. شمارهٔ ۱۷۸سیمای توام در دل پر نور نگنجد
  7. شمارهٔ ۱۷۹چشمم ز گرد آن کف پا یاد می کند
  8. شمارهٔ ۱۸۰تا رخت را سبزه در گلبرگ تر پنهان بود
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.