پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۴

خواهم که بوسم آن لب و روهم نمیدهد

من این طلب ندارم و او هم نمی دهد

در دست روزگار گل آرزوی من

ز آنگونه شد فسرده که بو هم نمی دهد

من آرزوی آب به دل سرد کرده ام

بختم مجال بر لب جو هم نمی دهد

بیمست کز خمار دهم جان و میفروش

یک ساغرم ز لای سبو هم نمی دهد

بیگانه وارم از حرم وصل راند یار

جایم به پهلوی سگ کو هم نمی دهد

من صد سلام کردم و او یکجواب تلخ

بعد از هزار تندی خو هم نمی دهد

از بسکه جور دید فغانی ز دست دل

راه نظر بروی نکو هم نمی دهد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۶دم به دم در عاشقی دل را زیانی می‌شود
  2. شمارهٔ ۱۶۷محتسب گر به درِ میکده مانع نشود
  3. شمارهٔ ۱۶۸چو باشم سر به زانو مانده شب در فکر یار خود
  4. شمارهٔ ۱۶۹مقیّدان تو از یاد غیر خاموشند
  5. شمارهٔ ۱۷۰آنی که از تو حرف جفا می توان شنید
  6. شمارهٔ ۱۷۱فراوشم شود چندان کز او بیداد می‌آید
  7. شمارهٔ ۱۷۲آنکه بهر دیگران در زلف چین می‌افگند
  8. شمارهٔ ۱۷۳خزان آمد گریبان را برندی چاک خواهم کرد
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.