پرش به محتوای اصلی
بابافغانی بابافغانی

غزلیات

شمارهٔ ۱۶۱

این باد ز طرف چمن کیست که داند

وین بوی گل از پیرهن کیست که داند

این نافه که بر گل شکند غالیه ی تر

از سلسله ی پر شکن کیست که داند

دانم که مه بدر بود خسرو انجم

آن ماه نو از انجمن کیست که داند

من خود شدم افسانه ی شهری بفسونش

افسون تو مهر دهن کیست که داند

ما را به رخ زرد بود صد رقم از خون

آن گلرخ نسرین بدن کیست که داند

ای باد چه داری خبر از غنچه ی لعلش

آن غنچه دهن با سخن کیست که داند

آشوب دل و دیده ی بیدار فغانی

نظاره ی سرو و سمن کیست که داند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۶۳هرگز این دست تهی بند نقابی نکشید
  2. شمارهٔ ۱۶۴خواهم که بوسم آن لب و روهم نمیدهد
  3. شمارهٔ ۱۶۵گل آمد ساقیا محبوب گل‌رخسار می‌باید
  4. شمارهٔ ۱۶۶دم به دم در عاشقی دل را زیانی می‌شود
  5. شمارهٔ ۱۶۷محتسب گر به درِ میکده مانع نشود
  6. شمارهٔ ۱۶۸چو باشم سر به زانو مانده شب در فکر یار خود
  7. شمارهٔ ۱۶۹مقیّدان تو از یاد غیر خاموشند
  8. شمارهٔ ۱۷۰آنی که از تو حرف جفا می توان شنید
همه‌ی غزلیات ←

بابافغانی درباره‌ی بابافغانی

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی می‌دانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگسار...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.